تبلیغات
روز شمار - خاطره شب تاسوعای ما
یکشنبه 5 آذر 1391

خاطره شب تاسوعای ما

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 5 آذر 1391 :

امروز روز عاشوراست ... روز شهادت امام حسین امام سوم ما مسلمونا.... یادش بخیر سال 1382 رفتم کربلا ... عجب سفری بود .. واقعا یه سفر متفاوت و خاص بود . یادمه اولین سفر خارجیم به عراق بود و ایتدا وارد کربلا و بین الحرمین و حرم حضرت امام حسین و قتلگاه و ابوالفضل العباس و .... یادش بخیر .... در این روز التماس دعا داریم از تمامی دوستانی که همیشه ما رو حمایت میکردن با حضورشون .... التماس دعا...

امروز روز سوم تعطیلی هاست ... جمعه و شنبه و یکشنبه هم که تاسوعا و عاشورا ..... به نظرم هر 2 ماه یکبار لازمه یه 3 روزی تعطیل باشه که توی این بدو بدوی زندگی امروزه یه استراحتی به روح و جسممون داده باشیم..این سه روز واقعا از خیلی لحاظ باعث آرامشه... تو مشهد به هرکی بگی فلان جا شله میدن خودشو هر طور شده می رسونه تا از اون شله بخوره ..... شله یه جیزی تو مایه های یه آشه که پر گوشته و نخود و لوبیا داره و البته بذار اینطوری بگم بهتره یه سرچ تو گوگل همه چی میاد دستتون. اینو گفتم که مقدمه ای بشه واسه گفتن این مورد که شب تاسوعا هر سال هیئت عشاق الحسین که در 20 قدمی حرمه البته از طرف خیابون شیرازی و در واقع مقر این هیئت پشت هتل توس که نزدیکترین هتل به حرمه هستش... اره هر سال شب تاسوعا این هیئت چندین دیگ شله میپزن اونم چه دیگایی واقعا بزرگن. امسال هم یعنی شب شنبه بود به آرزو گفتم یادته 2 سال پیش رفتیم اونجا .... گفتیم فکر کنیم همین شب تاسوعا بود خلاصه ساعتها 1.30 شب از خونه راه افتادیم و رفتیم و هر طرف رفتیم خیابونهای منتهی به حرم رو بسته بودن ....به هر بدبختی بود رفتیم و دقیقا از همون کوچه هیئت در اومدیم و ماشینو همونحا پارک کردیم و رفتیمو دیدم درست اومدیم و داشتن 25 تا دیگ بزرگ شله می پختن... یارو میگفت بزرگترین هیئت مشهده .... کلی آدم با کلی آرزو و حاجت اومده بودن و هم میزدن ... منم هم زدم یه دیگو و آرزو هم در کنارم بود .. آرزو خیلی ذوق کرده بود ...... و این خیلی برام ارزشمند بود.... گفتن ساعت 2.30 حاضره غذا اماتا 4 صبح و تا زمانی که سینه زنهای توی هیئت که در حال عزاداری بودن شله نخورن به مردم نمیدن واسه بردن .... ماهم سریع رفتیم حرم و تا کنار ضریح رفتیم و یه زیارت 30 دقیقه ای ووو 2.30 بود که اونجا رسیدیم .. یعنی به هیئت و دیدیدم دارن واسه سینه زنا توی یه دیگایی دیگه میکشن و ببرن و اسه خوردن .....گفتم آرزو بیا یه کاری کنیم سریع بریم قابلمه رو از توی ماشین بیاریم و واسیم تا دلشون بسوره و بگن جون تو با منی معذبیم و سریع بهمون شله رو بدنو بریم ....چون همه اونجا مرد بودن.. ما هم قابلمه رو گرفتیم دستمون رو واسادیم همونجا .. یکی از حاجیا اومدو ما رو دید به آشپز گفت آقا این بنده خدا خانومش باهاشه بده سریع بره ... اول آشپز گفت نه بعد دوباره یارو بهش گفت سریع قابلمه رو ازمون گرفتنو پر از شله بهمون داد گفت فقط سریع برین که الان ملت میریزن سرمون .... ماهم خوشحال از اینکه 2.45 شلمون رو گرفتیم و سریع از اونجا دور شدیم و شله داغ داغ رو برذیم خونه و قسمت همه شد و واقعا بهمون خوش گذشت و عجب حالی داد ... معرکه بود معرکه

خلاصه اینم از خاطره شب تاسوعای ما ..... امیدوارم همه حاجت ها در این روز روا بشه و خدا یه نگاه ویژه هم به من و همسرم و بچم و خانوادمون داشته باشه............... الهی آمین


choc
دوشنبه 10 اردیبهشت 1397 12:56 ب.ظ
Everyone loves it whenever people get together and share ideas.

Great blog, continue the good work!
BHW
پنجشنبه 31 فروردین 1396 12:08 ق.ظ
What's up to every body, it's my first pay a visit of this blog;
this blog includes remarkable and truly fine material in favor of readers.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر