تبلیغات
روز شمار - مطالب اسفند 1389
جمعه 27 اسفند 1389

سال 1390 مبارک باد

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،سفرهامون ،

امید : 27 اسفند 1389 :

درسته 3 روز مونده به سال تحویل اما پیشاپیش به همه عزیزان و همراهان و تموم ایرانیان و فارسی زبانان دنیا به نوبه خودم تبریک عید میگم. خدمتتون عرض کنم دلیل اینکه زودتر از موعد تبریک عید رو ابلاغ کردم این بود انشاالله فردا ظهر عازم سفر هستیم و انشاالله فردا شب بجنورد می خوابیم و پس فردا به سمت شمال و فکر میکنم سلمان شهر  و گهرباران و .... راهی خواهیم شد . در این سفر با دوماشین و با اعضای خانواده آرزو که شامل پدر و مادر و برادر و زن برادر و بچه هاشون و آرزو و آقا یونس همسفر هستم و امیدوارم سفری کاملا باحال  و پر از خوشگذرانی و خوشی برامون رقم زده بشه .ماشینمون رو هم آماده آماده کردیم چون چند روز پیش به نمایندگی ایران خودرو بردم و ماشین چکاب کامل شد و امروز هم ماشین رو کفپوش فالب خود ماشین کردم و در نهایت هم به کارواش بردمو واقعا بهش حال دادم ......... خب مجددا تبریک عید و امیدوارم سال پر از مهربانی  و پربرکت و بدون دردسر و پر باری رو داشته باشید همچین برای خود ما........ راستی بعد از شمال خودم تنهایی برنامه سفر به کرمانشاه با اتوبوس زو در ذهن دارم....

 


جمعه 27 اسفند 1389

شعار سال 1390 امید : تحول تحصیلی

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ایام خاص ،

امید : 27 اسفند 1389 :

امروز در حالی که رانندگی میکردم همینطوری فکرمیکردم و یه چیز خیلی جالب به نظرم رسید و اون اینکه بیام و سال جدید که میشه گفت 3 روز مونده به اون یه شعار برای خودم و یا زندگیم تعریف کنم . خیلی فکر کردم در طول روز و به شعار سال 1390 خودم دست پیدا کردم . سال 1390 رو واسه خودم سال " تحول تحصیلی " نامیدم و مطمئنا در راستای شعار این سالم گام خواهم برداشت تا به بهترین نتایج برسم. به تموم دوستایی که مطلب من رو می خونن پیشنهاد می کنم سال جدید رو حداقل با یه شعار جدید و متفاوت در زندگی آغاز کنن .


جمعه 27 اسفند 1389

لحظاتی با آرزوی عزیزم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید : 27 اسفند 1389 :

با سلام و احترام فراوان به همسر عزیزم آرزوی گلم . در پست قبلی دیدم خیلی گله مندی و گفتم بیامو چند کلامی باهم اختلاط کنیم. ببین عزیز دلم به قول تو هیچ انسانی کامل نیست و میتونه جاهایی از زندگیشو اشتباه کنه اما مهربون من و عشق من اینو قبول کن اگر اون روز ما بحثمون شد من از اداره خسته و کوفته اومده بودم و ساعت 7 شب در منزل تازه می خواستم یه چرت موچولو بزنم که بعدش بریم بیرون ولی وقتی بعد از تقریبا10 دقیقه با صدای یونس بیدار شدم و دیدم شما داری گریه می کنی و من دیگه اعصابم بهم ریخت و گفتم این چه کاریه مگه چیکار کردم بابا خسته ام و .......... خب شما هم مقصر بودی مهربونم . یه مرد انتطار داره وقتب خسته و کوفته میاد خونه اونم آخرسال که خودت بهتر می دونی چقدر گرفتاری کاری بیشتره دوست داره همسرش شرایط روحی مناسبیو واسش فراهم کنه و حداقل تو میتونستی بچه رو ببری بالا تا من یه 1 ساعتی استراحت کنم و بعد در کنار هم باشیم . به هرصورت گدشت و من به سهم خودم هرچقدر مقصر بودم ازت معذرت می خوام و همین الان میگم واقعا دوستت دارم و همیشه عاشقتم ......


دوشنبه 23 اسفند 1389

سخنی با امید عزیز

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو :۲۳ اسفند ۱۳۸۹:

تصمیم گرفتم  با امید حضوری صحبت کنم اما گفتم شاید طبق معمول به بی احترامی و بحث کشیده بشه خواستم نامه بنویسم واسش گفتم اخه وقتی کنارشم نامه خنده دار به نظر میرسه واسه همین تصمیم گرفتم تو دفتر خاطرات زندگیم ثبت کنم.

ببین امید رک و پوست کنده میخوام باهات صحبت کنم چون اینجا دیگه نمیتونی به من بی احترامی کنی و صد بار به جای من حرف بزنی و اخرش هم به هیچ نتیجه ای نرسیمو با هم قهر کنیم.امید فکر نکنی میخوام منت چیزیو بذارم سرت و خدایی نکرده بهت بی احترامی کنم نه اصلا اینجور نیست.امید من واقعا از دست بی احترامی هات چه به شوخی چه جدی چه تو خواب چه تو بیداری واقعا خسته شدم و ذهنم دایم درگیر رفتارای تو و برخوردایی که با من داریه واقعا کم اوردم ببین امید خودت بهتر میدونی من تو رفاقت چیزی واست کم نذاشتم نه تو رفاقت نه تو زندگیت همه جوره پایت بودمو هستم خدا نکنه مریض شی دیدی چه جوری میشم وقتی مریضی از لحاظ مالی مثل زنای خونه دار ازت پول میگیرم و از لحاظ شخصیت اجتماعی هم به نظر همکارا و دوستانم چیزی کم ندارم از لحاظ خونواده هم در سطح خوبی هستم خودت بهتر میدونی و از لحاظ تحصیلاتم حداقل لیسانس رو دارم.در ضمن نیومدم از خودمو شرایطم تعریف کنم دیدم لازمه یه یاداوری بهت بشه چون طوری باهام رفتار میکنی که انگاری نوکر در خونتم ویه شخصه کاملا بی خانواده.ببین به چه زبونی بهت بگم من از بددهنی یه مرد چه نسبت به خودم چه نسبت به دیگران متنفرم و از لحاط روحی بهم میریزم.

بابا مگه نمیگی یا ادعا نمیکنی که دوسم داری پس یه خودی نشون بده واقعا دیگه تحمل بی احترامی های تورو ندارم .تر خدا الکی به من نگو دوست دارم یه خرده فکر کن به والله من واسه تو چیزی کم نذاشتم و در قبالش از تو هیچی نمیخوام جز اینکه به من توهین نکنی این خیلی چیزه زیادیه؟؟؟؟؟؟اگه زیاده بگو شاید من پرتوقعم نسبت به تو ببین از نظر من البته اگه نظرم واست مهمه مردی که بد دهنه و دست بزن داره یکیه و هیچ فرقی با هم ندارن.

امید یه خواهش فقط یه خرده فکر کن اگه نمیتونی یا نمیخوای این روالتو عوض کنی و ادامه بدی فقط به من بگو که من رویه خودمو تغییر بدم و فقط مثل همه زن و شوهرها باهات زندگی کنم.به جانه خودت ویونسم خسته شدم کم اوردم .دوست ندارم هر کدوم راه خودمونو بریم و فقط با هم زندگی کنیم خواهش میکنم در رفتارت یه خرده تجدید نظر کن البته منم بدون ایراد نیستم چشم منم تجدید نظر میکنم  تا یه زندگی گرمو خوبی داشته باشیم مثل سابق اینم بدون اگه دوست نداشتم بهت نمیگفنم.خوب دیگه ساعت ۱ شبه و یونس همچنان بیدار برم یونس رو بخوابونم. راستی یه کم از این تنبلی هم در بیا و اگه میخوای یه کاری واسم انجام بدی خواهشا اینقدر غر نزن و از اول راحت بگو انجام نمیدم.

راستی یه گله دیگه امید جان بد نبود اگه یه پست هم واسه ۲۰ اسفند قشنگ ترین روز زندگیمون میدادی اصلا فکر نمیکردم اینقدر واست بی اهمیت باشه.شب خوش

در ضمن منتظر جوابتم .


دوشنبه 23 اسفند 1389

مرخصی تعطیلات نوروزی ام از امروز شروع میشه

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو :۲۳ اسفند ۱۳۸۹ :

۲۲  اسفند اخرین روز کاری من در سال ۱۳۸۹ بود.خیلی زود مرخصی گرفتم به خاطر اینکه ۱۹ روز مرخصی طلب داشتم خلاصه موافقت کردن و منم خونه نشین شدم تا ۱۵ فروردین یعنی به نوعی یونس نشین شدم.خوشحالم چون هم مامان یه استراحتی میکنه هم من بیشتر کنار یونسم.اما امید تا ۲۶ میره سرکار البته واسه امید زوده که از الان بخواد بشینه بیکار تو خونه.راستی ۲۸ اسفند هم با مامان و بابا و حامدو امیر راهی شمال میشیم اخه بابا واسه ۲۹ اسفند جایی رو رزرو کرده از اون طرفم که برگردیم امید خودش تنهایی میره کرمانشاه.من و یونسم اینجا میمونم.توکل به خدا تا ببینیم برنامه ها چه جور پیش میره.


جمعه 20 اسفند 1389

سومین سالگرد عروسیمون مبارک

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :ماهگرد ، سالگرد ،

آرزو :۲۰ اسفند ۱۳۸۹ :

امروز جمعه ۲۰ اسفند و خاطره انگیزترین روز  و سومین سالگردمون.یادش بخیر چقدر زود گذشت و خدارو شکر که به خوبی و خوشی گذشت در کنار امید و یونس گلم .

امروزو به امید گلم تبریک میگم و عاشقانه دوسش دارم و امیدوارم سالهای سال کنار هم خوب و خوش و با احترام زندگی کنیم  و از کادو بسیار بسیار قشنگش ممنونم  واسم کتاب حافظ با معنی خریده خیلی باحال و بزرگه و واسه فال توپه منم خواستم چیزی بخرم که از قبل قسمم داد نگیرمو این جور حرفا.

راستی ۴ روزی میشه که مامان و بابا و امیرحسین خونه ما هستن واسه اینکه خونشونو دارن نقاشی میکنن و طبقه پایین هستن و همه چی به خوبی و خوشی میگذره.عذر خواهی میکنم بابت اینکه زیاد نمیتونم بیام پست بدم چون واقعا تمام وقتمو یونس گرفته و همون ساعتایی هم که میخوابه منم از خستگی هلاک و خسته میخوابم.

امید گلم دوست دارم و در کنارت احساس خوشبختی میکنم و اصلا از ازدواجم پشیمون نیستمو نخواهم بودو نخواهم شد.


تعداد کل صفحات: 2 1 2