تبلیغات
روز شمار - مطالب مهر 1389
جمعه 30 مهر 1389

تصاویری از ۳ماهگی یونس عزیزمون

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با فرزندمان ،

امید : ۳۰ مهرماه ۱۳۸۹ :

در آخرین روز اط ماه مهر برآن شدم که چند تا عکس از ۳ماهگی پسر عزیزم یونس جان رو در سایت قرار بدم . خب میدونید اون خیلی بزرگ شده و روز به روز شیرین تر میشه خدارو شکر... خدایا شکرت واسه همه چیز . از خدا می خوام به همه بندگانش بچه های ناز و سالم بده . الهی آمین .....

 


چهارشنبه 28 مهر 1389

احساس یه مادر رو فقط یه مادر می تونه درک کنه

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،با فرزندمان ،

آرزو :۲۸ مهر ۱۳۸۹ :

الان ساعت  ۱۲:۳۰ شب ۴ شنبه است و ما طبق معمول بیدار هستیم از یک ساعت پیش لب تاپ رو روشن کردم که بیام پست بدم که الان یونس جان با کلی جبغ زدن رو پای امید خوابید و اجازه استراحت به من داد.امشب اومدم در مورد مادر بودن و احساس مادرانم توضیح بدم چون اون حس مادرانه رو کم کم پیدا کردم و بعد از ۳ ماه این احساسم کامل شد و تصمیم گرفتم در موردش توضیح بدم.

احساس یه مادرو فقط یه مادر میتونه درک کنه حتی واسه پدر هم قابل درک نیست نمیدونم این چه احساسیه که حتی قابل وصف نیست.من یونس رو طوری دوست دارم و نسبت بهش احساس دارم که نسبت به هیچ کس تو زندگیم اینجور نیستم نه که بخوام بگم کیو بیشتر دوست دارم کیو کمتر نه اصلا اینجور نیست یه حسه عجیبه همونطور که گفتم قابل وصف نیست.وقتی شیر میخوره با تموم وجود لذت میبرم یا وقتی بهم لبخند میزنه انگاری دنیا رو بهم دادن.اینقدر ذوق زده میشم هر روز علاقم نسبت بهش بیشتر از روز قبل میشه.یونس از لحاظ IQ فوق العاده بالاست وگاهی یه رفتارایی از خودش نشون میده که بیشتر از سنشه مثلا امروز باز گذاشته بودمش که عوضش کنم یه کهنه هم انداخته بودم روش یه دفعه جیش کرد تا من و مامانو دید فوری جیششو قطع کرد بعد تا منو مامان رومونو کردیم اون طرف به کارش ادامه داد.چون هر وقت یونس رو باز میکنم اگه جیش کنه فوری واکنش نشون میدم و یونس فهمیده این کار زشته یا اینکه خیلی زود اطرافیانو شناخت و لبخند زدن رو شروع کرد.یا اینکه وقتی باهاش صحبت میکنیم با زبون خودش باهامون حرف میزنه با اینکه فقط ۸۴ روز داره راستی یه چیزه دیگه رو فراموش کردم بگم اونم اینکه وقتی پستونک رو از دهنش در میاره اونقدر میفهمه که دوباره خودش میکنه تو دهنش.خلاصه اینقدر خواستنیه که همه میخوان بخورنش.امید هم کلی باهاش حال میکنه و باهاش بازی میکنه خلاصه اینکه از خدا و امام رضا که دیروز ولادتشون بود یونس رو واسمون نگه داره و سایه امید گلمم بالا سر دوتامون باشه.امید هم دیشب از ساعت۱۱ تا ۲ صبح تنهایی رفت حرم و میگفت واقعا زیارت بهش چسبیده و منم طبق معمول پیش مامان اینا بودم.

راستی دختر خالمم دیشب زایمان کرده اما بچش از لحاظ تنفسی مشکل داره از خدا میخوام با خود بچش صحیح و سالم از بیمارستان مرخص بشن.آمین

 


یکشنبه 25 مهر 1389

یک شب طولانی با یونس

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :با فرزندمان ،

امید : ۲۵ مهرماه ۱۳۸۹:

می بینم که آرزوی عزیزم پست داده . خوشحال شدم و خداروشکر .... البته بیچاره بهش تا حدودی هم حق میدم .... عرضم خدمتتون الان تقریبا ساعت ۵ صبحه که دارم مطلب میذارم . میدونید چرا الان مطلب میذارم به جای اینکه بگیرم راحت و آسوده بخوابم ؟؟؟؟ درست حدس زدید چون یونس مارو روانی کرده و امشب که خونه خودمون هستیم همین الان خوابش بردو ما تا الان در کنارش بودیم و من و آرزوی بدبخت و از همه بدبختر من بیچاره که با ید ۱:۳۰ ساعت دیگه برم اداره ........................الان کلی از جیغ های بی موقع و شبانه اون فیلم گرفتیم که درآینده بهش نشون بدیم................ خب اینم از سپری کردن یک شب طولانی با یونس خان .........الانم روی پای آرزو خوابه و جرات نداریم جابهجاش کنیم چون میترسیم بیدارشه........


دوشنبه 19 مهر 1389

یک روز به یاد ماندنی در نیشابور

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :سفرهامون ،

آرزو :19 مهر ۱۳۸۹ :

شنبه که از کرمانشاه برگشتیم با امید تصمیم گرفتیم دوشنبه صبح تا بعد ازظهر بریم نیشابور البته بدون یونس.واسه یونس شیر گذاشتم و گذاشتیمش کنار مامان تا ۶ بعدازظهر که برگشتیم.خیلی خوش گذشت بیشتر از حد تصورم اول رفتیم خیام و عطار کلی عکس گرفتیم و نزدیکای ظهر به دهکده چوبی رفتیم و تصمیم داشتیم اونجا نهار بخوریم اما متاسفانه تعطیل بود و گفتن رستوران اونجا فقط ۵ شنبه و جمعه ها بازه چون تو هفته خلوته خلاصه اونجا هم دور زدیم و بازم کلی عکس گرفتیم و موقع برگشت مامان گفته بود واسش گوجه فرنگی بخریم ما هم با امید رفتیم سر یه زمین و کلی گوچه و بادمجان جمع کردیم البته با نظارت خود صاحب زمین خیلی باحال بود یه تجربه جالب واسه دوتامون کلی حال داد و من کلی کثیف و گلی شدم. ساعتای ۱ بعدازظهر بود که اومدیم بیرون و سراغ یه رستوران خوبه اونجارو گرفتیمو رفتیم اونجا نهارو خوردیم البته ناگفته نمونه که امید مهمون من بود جاتون خالی نهار یه ماهیچه.ماهی و کباب لقمه گرفتیم از بس گرسنه بودیم بعد از اونجا هم رفتیم خیام و اسه قلیون کشیدن اما قبلش به یه مغازه رفتیم که فقط معدن فیروزه و اینجور چیزا بود خیلی خرید کردیم اما با ارزش تر از همه ۲ تا گردنبندی که واسه هم خریدیم بود A واسه امید و O واسه من و به هم قول دادیم که همیشه  تو گردنمون باشه ساعتای ۴ بعدازظهر هم برگشتیم به سمت مشهد و من که خیلی خیلی خسته بودم تا مشهد خوابیدم.خیلی روز خوبی بود و واقعا خوش گذشت مخصوصا کنار امید عزیزم که تمامه وجوده منه اما خودش باور نداره.


امید : 16 مهرماه 1389 :

پست من رو از کرمانشاه پذیرا باشید . ما هم اکنون در شهر بابای یونس هستیم و خب جاتون خالی در کنار خانواده خیلی خوش میگذره . یکی از دوستان عزیزمون گفتن که آرزو از بعد زایمانشون اصلا هیچ پستی ندادن و من باید در جواب ایشون بگم واقعا درست مبگبد من هم به این موضوع خیلی گله مندم به آرزو . هروقتم بهش میگم میگه به خدا وقت نداشتم همش درگیز یونسم . البته تاحدودی بهش حق میدم اما واقعا حتی یک وقت خالی هم برای پروژمون نمیتونه کنار بگذاره ؟؟؟ حتی هفته ای یکبار هم ؟؟؟؟؟؟؟ امیدوارم یه مقداری به وبلاگمون توجه بیشتری داشته باشه .... امیدوارم ......

جای همه خالیه کرمونشاه واقعا خوش میگذره اما حیف که فردا شب باید بریم و این کرمونشاه زودگذر تموم مشه به زودی.بامداد چهارشنبه که سوار هواپیما شدیم خدارو شکر یونس اصلا بی تابی نکرد و تا رسیدیم خداییش پسر آقایی بود الحمدالله .......تقریبا ۳۰/۲ ساعت توراه بودیم و به محض ورود به شهرمون بابا ومامان بودن که بی صبرانه منتظر ورود ما بودن . بابا که تا یونس رو در بغل گرفت از ما دور شد و رفت..... انگار فقط منتظر نوشون بودن. توی این چند روز همه فامیلا اومدن و دیدنیهای خودشون رو واسه یونس عزیزمون آوردن و ما واقعا ممنوندارشون هستیم . از آقا بگیر تا خواهرم زینب و سارا و نرگس دخترخاله های عزیز و خاله مهربون که میگه مهر پسرت به دلم رفته و عمو علی و زن عمو اعظم و انشاالله امروز هم دایی جوادینا ...... خدا خیرشون بده ...

راستی یه خبر بسیار بد اونم اینکه خدا بگم چیکار کنه این مسیولین هوایی رو که بلیط هواپیما 30 درصد اضافه شد و متاسفانه از ۷۴۰۰۰ تومان برای هر نفر در هر طرف به 95000 تومان رسید . یعنی اگه ما از سفر دیگه بخوایم بیایم دقیقا 400000 تومان البته با توجه به کوچیک بودن یونس باید پرداخت کنیم .عملا یعنی کرمونشاه دیگه نمیایم مگه باماشین. انشاالله سری بعد با ماشین به کرمونشاه خواهیم آمد.........

امیدوارم پست بعدی با آرزو باشه ... راستی یکی از دوستان گفته بود کجا بازی میکنی و باید بگم فعلا در سوپر لیگ مشهد یعنی لیگ اصلی خراسان رضوی و انشاالله در آینده ............


دوشنبه 12 مهر 1389

خرید PS2 + ادامه تمریناتم در تیم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :خریدهای زندگی ،عمومی ،

امید : 12 مهر 1389 :

احسان دامادمون 2شب پیش از مالزی به ایران بازگشت و طبق درخواستی که ازش کرده بودم یه PS2 برام خریده بود و البته پولش رو کامل بهش دادم . دستگاه رو واسم 110000 تومان گرفته بود که البته علاوه بر اینکه اصله دی وی دی پخش میکنه و همچنین 2 تا پورت USB هم داره . قیمتش توی مشهد حول و حوش 230000 تومانه که خداروشکر برای من خیلی مناسب تموم شد.

در ارتباط با فوتبالم باید بگم تمریناتم رو دارم جدی انجام میدم و دیشب طبق درخواست مربی تیم با تیم قرارداد امضاء کردم و خب از امروز جزء تیم محسوب میشم.فردا هم بازی داریم . البته من به مربیم گفتم که چند رو نیستم و پس فردا یعنی فردا شب عازم کرمونشاه هستم و ایشون گفتن موردی نداره . خلاصه بایذ حواسم باشه و رژیممو ادامه بدم.


تعداد کل صفحات: 2 1 2