تبلیغات
روز شمار - مطالب تیر 1391
شنبه 24 تیر 1391

تولدت مبارك امید عزیزم

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،هدیه هامون بهم ،

آرزو :24 تیر 1391:

سلامی گرم به تمام دوستان عزیز و امید عزیزتر.

اول از همه اومدم یه اعتراف كوچولو كنم یه اعتراف در مورد پست قبلی كه دادم و دوستان نظرات مختلف داده بودند اونم اینكه من اونروز خیلی توپم پر بود و دلم از همه جا گرفته بود خوب این مورد واسه همه پیش میاد فقط تنها اشتیاهم این بود كه با این همه عصبانیت اومدم نشستم پای سیستم و حالا اومدم عذر خواهی كنم كه امیدوارم امید عزیزم منو ببخشه و اونقدر بزرگوار هست كه ببخشه.منم انسانمو جایزالخطا......

تولدت مبارك امید عزیزم انشاءالله سالهای سال خوب و سالم باشی و سایت بالا سر منو یونس عزیز باشه.امسال از لحاظ مالی زیاد اوضاع جالب نبود و فقط یه كارت هدیه البته زودتر از موئدش به امید جان دادم كه خودش در پست قبل نوشته بود.كارت هدیه 50 مامان و بابا هم كارت هدیه 100-حامد یه عینك raiban خیلی قشنگ و امیر حسین یه تابلو خیلی ناز و خواهر امید 50 نقدی و مامان بابای امید هم 50 نقدی.

خلاصه دست همگیشون درد نكنه.امید جونم دوست دارم و قدرتو خیلی خیلی هم میدونم.

تقدیم با عشق


پنجشنبه 22 تیر 1391

تولدم مبارک

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

امید:22 تیرماه 1391 :

در ارتباط با پست قبل باید بگم هیچ اظهار نظری ندارم و ممنونم از آرزو که حداقل میاد اینجا و خودش رو آروم میکنه . امیدوارم که آرزو یکه به قاضی نرفته باشه و سعی کنه به همه چیز به دبد درست ترو منطقی تری به همه چیز نگاه کنه .  بگذریم . خدمت وبلاگمون عرض کنم  24 تیرماه تولد منه و خب امرزو آرزو و مادرش زحمت کشیدن به ترتیب به من کارتهای هدیه بانک تات به مبالغ 50000 و 100000 تومان هدیه دادن و خب من به جون بچم راضی نبودم اما اونها این زحمت رو کشیده بودن . امیدوارم که همیشه سالم و سلامت باشن . یکی از دوستامون گفته بود که دلیل اینکه ما دیر به دیر میایم چون تو زندگیمون مشکلاتی به وجود اومده . در جواب ایشون باید بگم اولا شما توی زندگی مردم نیستید که اینقدر راحت قضاوت می کنید و ثانیا آرزو که همیشه دیر به دیر اومده و لطفش نسبت به وبلاگ همیشه کم بوده و ثالثا بنده اینقدر گرفتار کار و درس و بچه و ... هسنتم که مثل اول زندگیمون وقت کافی واسه پای اینترنت اومدن و پست گذاشتن واقعا برام نیست و خدا رو شکر هر زمان اتفاق جالب و تازه و متفاوتی باشه حتما به ثبت اون خواهم پرداخت .

راستی این روزها مشهد در گرمترین روزهای خودش به سر می بره و طی 3 روز گذشته هوای مشهد تقریبا مثل دبی شده و واقعا گرم و سخت جهت انجام فعالیت های روزمره ......


چهارشنبه 21 تیر 1391

زندگی......

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو :21 تیر 1391 :

در بیشتر زمانها به این دلیل كه خوشبختی را نمی شناسیم وسیله بدبختی خود را فراهم می اوریم.

خیلی جمله قشنگیه اول پستم این رو نوشتم چون خیلی شامل جوونهای این دوره زمونه میشه و این جمله رو تعقدیم به امید گلم میكنم نه اینكه بخوام توی زندگی قدر بدونه نه اصلا اینجور نیست چون من پوئن مثبتی ندارم كه امید جان بخواد قدر بدونه من هم مثل تموم زنهای دیگه و زندگی های تكراری دیگه.....

خیلی جالبه من همیشهاین ایراد رو به دیگران میگرفتم كه اینقدر از زندگی كه دارید ننالید به خدا همین انرژی منفی باعث میشه دید ادم نسبت به خیلی چیزها تو زندگی تغییر كنه و ناخوداگاه همون چیز منفی كه تو ذهنمونه اتفاق بیفته.البته نوشته این حرفها فقط صرف اروم كردن خودمه نه چیزه دیگه چون امید تنها كسیه كه نه حرف من روش تاثیر داره و نه گوش میده نمیدونم چرا؟؟اگه گوش میده فقط همون لحظه است وبس

اوایل ازدواج یادش بخیر ....... چه زود گذشت.......  تموم زندگی در حال گذر و گذشتنه پس چه خوب میشه اگه اونجور كه دلت می خواد بگذره له خوبی و خوشی.تقریبا بی انگیزه شدم بابت بعضی از حرفایی كه از امید میشنوم بارها هم گفتم اما......دوست ندارم تكرار كنم چون جزء ناراحتی واسه خودمو درونم چیزی نداره.پس ما ادمها محكومیم به زندگی كردن چه خوب و چه بد.

امید جان از زندگی چی میخوای؟؟پول؟؟فكر میكنی با پول همه چیز رو میتونی بدست بیاری و به همه چی برسی؟؟اینو نوشتم كه بدونی اگه یه روزی پولدار شد یچه من كنارت بودم چه نبودم بازم یه چیزی تو زندگیت كم داری.نه تو بلكه خاصیت همه ما ادمها اینه-ادما سیری ناپذیرند-هرچی دارن بازم چشماشون دنبال یه چیزه دیگست اما بازم واسه هیچ كس تجربه نمیشه چراشو نمیدونم؟؟؟

امید جان از افكارتو از اینكه تو دلت چی میگذره خسته ام حالا چه بخوای به من انتقال بدی چه ندی ولی من كاملا تورو احساس میكنم و از نگاهت خیلی چیزها متوجه میشم.شناخت كاملی درمورد تو دارم تو حرف میزنی من تا اخرش متوجه میشم چون دوست دارم.فقط نذار از زندگی خسته بشم-ما روزهای خوش و قشنگی باهم داشتیم.تو هم تقدیر و سرنوشتت این بوده كه تو این شهر باشی و .....

دوست ندارم بی انگیزه و بی هدف زندگی كنم كه فقط اموراتم بگذره؟این حرفو بارها و بارها بهت گفتم......ادما هر چند وقت یه بار باید یه خونه تكونی دل بكنن وبا خودشون صحبت كنن و به داشته ها و نداشته هاشون تو زندگی فكر كنن و بعد در مورد زندگی نظر بدن حالا چه خوب؟چه بد؟


دوشنبه 12 تیر 1391

پایان امتحانات ترم دوم - رفتن مامانینا

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،تحصیلات ،

امید : 12 تیرماه 1391 :

بالاخره دیروز امتحانات ترم دومم هم به پایان رسید و خدارو شکر همه رو به خوبی پاس کردم و معدل این ترم هم فکر میکنم بره بالای 17 اگه خدا بخواد انشاالله .ضمنا بهمون چون پودمانی هستیم ترم تابستانی ندادن متاسفانه . البته از یه جهاتی هم خوبه و یه استراحتی هم می کنیم ....

بگذریم . تقریبا از روز دوشنبه هفته گذشته میزبان مادر و پدرم بودیم و روزهای خوبی رو طی این 6 یا  7 روز در کنار هم گذراندیم . همه به لطف خدا و آقا امام رضا بود . بابایینا زیاد اهل غذای بیرون نیستن و فقط به زور و بدبختی تونستیم ببریمشون رستوران جنگلی بهارستان شاندیز . غذای بسیار خوبی زدیم تو رگ و خدارو شکر باب میل مادر و پدر هم بود . بابا روز شنبه رفت و مامان هم تقریبا 2 ساعت قبل . جاشون خیلی خالیه .... البته هم زمان خواهرم از اصفهان وارد مشهد شد و به استقبال او رفتیم و خدا روشکر شرایط به گونه ای شد که برای لحظاتی مامان و خواهرم همدیگه رو دیدن و از دیدن هم خوشحال شدن ... بابت همه چیز شکر

راستی الان متوجه شدم و این ششصدمین (600) پستمون بود و واقعا خدا رو شکر واسه پشتکاری که به واسطه لطف خدا در ما برای ادامه وبلاگ وجود داره و خواهد داشت  انشاالله .


چهارشنبه 7 تیر 1391

روزهای شلوغ من و امید عزیز

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو :7 تیر 1391 :

سلام خیلی وقته دوست دارم بیام پست بدم و برنامه ریزی هم كردم اما نمیدونم چرا نشده بالاخره الان محیط كارم هستم و این فرصت پیدا شد كه بتونم یه پستی بدم.

این روزها خیلی شلوغه یعنی تا نیمه تیرماه.هفته پیش بالاخره داداش گلم حرف خودشو به كرسی نشوند و ازدواج كرد فعلا عقد هستن.هنوز اولشه و چیزی مشخص نیست ولی از ته اعماق وجودم واسشون ارزوی خوشبختی و عاقبت بخیری میكنم.

خلاصه یه شب بعد از مراسم عقدشون مامان و بابام عازم مكه شدن البته خدارو شكر با خیال راحت از اینجا رفتن اما نمیدونم چرا موقع خداحافظی با مامانم اونقدر گریه كردم نیمدونم دلم واسش سوخت از اینكه قبل رفتن این همه حرص برخی مسائل رو خرده بود یا یه حس دلتنگی........

حالا من موندم و یونس عزیز كه پیش كی بمونه؟؟2 روز اول پیش عمه ط موند از دیروز هم مادر شوهرم اینا زحمت كشیدن از كرمونشاه اومدن و نگهداریش میكنن صبح ها و تا 12 تیرماه هستن البته مامان بابام تا 15 میان خلاصه این چن روزم یه كاریش میكنیم.از طرف دیگه امید عزیز امتحاناتش شروع شده و تا 11 امتحان داره بیچاره دیروز مرخصی گرفته بود و رفته بود كتابخونه دانشگاه تا بعدازظهر كه بتونه راحت درس بخونه.اینم از این روزهای ما كه خدارو شكر داره به خوبی و خوشی میگذره.انشاالله روزگار همه همیشه به خوبی و خوشی بگذره