تبلیغات
روز شمار - مطالب آبان 1391
شنبه 27 آبان 1391

روزهای پر از هیجان

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو :27 آبان 1391 :

امروز شنبه قرار بود برم مرخصی ولی خوشبختانه یا...... نمیدونم بالاخره الان محل كارم هستم ولی اصلا حال و روز خوشی ندارم نمیدنم چمه تمام دلم دائم در حال زیرو رو شدنه.فراموش كردم بگم دلیل مرخصی این بود كه قرار بود امروز بابام انژیو  كنه اما بنا به دلایلی كه دكتر تهران بود نشد و خلاصه قرار شد یا فردا یا پس فردا این كار انجام بشه چون دكتر گفته بالاخره باید انجام بشه.خیلی ناراحتم اصلا اوضاع روحی مساعدی ندارم نمیدونم شایدم اصلا ظرفیت مریضیه بابا و مامان رو ندارم اخه مامانمم خیلی داغون و خراب شده بابت مریضی هایی كه اخیرا واسش پیش اومده.این روزها حسرت یه چیز رو میخورم تو زندگیم اونم اینكه كاش یه خواهر داشتم یا یه دوست مثل خواهر كه ساعتها باهاش حرف میزدم و دلم كه از هرجا میگرفت میتونست ارومم كنه زخم نباشه مرهم باشه.....

این روزها از لحاظ ذهنی روزهای پراز هیجان و غوقای درونی دارم.چون تقریبا دارم به روزهایی اشنایی خودمو امید هم نزدیك میشم البته از بعد از ازدواج هوای سرد منو یاد اون روزهای خوب میندازه.یاد روزهای خیلی خوب و خنده های همیشه الكی باحال .......

خدارو شكر الان هم همه چی خوبه و خداكنه بهتر از این پیش بره...همیشه كه روزگار ساز موافق نمیزنه و ما مجبوریم با همه سازهاش برقصیم جه شاد و چه غم انگیز...خیلی دوست دارم این روزها به سرعت بگذره.

راستی امروز هم دوم ماه محرمه و این ایام رو به همه تسلیت میگم.


پنجشنبه 4 آبان 1391

قول امید در روز عرفه

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،قولهامون ،

آرزو :4 آبان 1391 :

امروز صبح كه داشتیم حاضر میشدیم واسه اداره رفتن امید عزیز یه قول به من داد البته از نوع مردانش (دست دادیم به هم ) اونم اینكه در رفتارش با یونس یه خرده تجدید نظر كنه.البته رفتارش با یونس خیلی خوبه فقط یه اشكالی كه اینا با هم دارن  اینه كه امید فكر میكنه یونس خیلی بزرگه و بیش از اندازه ازش توقع  داره فقط همین در صورتیكه یونس فقط و فقط 27 ماه بیشتر نداره یعنی 2 سال و 3 ماه اما از لحاظ رفتاروگفتار خیلی جلوتر از سنشه نه اینكه بچم باشه بخوام تعریف كنم اینو همه میگن از دوست و اشنا و فامیل همه.

به هرحال امروز كه روز عرفه است و من هم روزه هستم و الان محل كارم هستم و این قول امید چون در این روز بود واسه همیشه ماندگار و ثبت شد.

در اندورن منه خسته دل ندانم كیست        كه من خموشمو او در فغان وغوغا


سه شنبه 2 آبان 1391

عهد با امام رضا(ع)

   نوشته شده توسط: امید و آرزو    نوع مطلب :عمومی ،

آرزو :2 آبان 1391:

اول ازهمه وفات امام محمدباقر رو تسلیت میگم.دیشب كه شب وفات بود با امید تصمیم گرفتیم بریم حرم و ساعتای 30/8 شب بود كه مامانمو یونس رو گذاشتیم خونه عزیز و راهی حرم شدیم كه هنوز وارد نشدیم مامان زنگ زد و گفت یونس حسابی قاطی كرده و میگه مامانمو میخوام و ما هنوز سلام نداده بود سریع تا پشت پنجره ها رفتیم و برگشتیم.حرم خیلی خلوت و باحال بود خیلی خیلی

منم تو همین چند دقیقه یه عهد بزرگ با امام رضا بستم و ازش خواستم كمكم كنه.تصمیمم اینه كه از امرزو نه غیبت كنم و نه راحت در مورد دیگران و زندگیشون نظر بدم و دروغ حتی مصلحتی.مگه این دنیا چقدر ارزش داره كه بخوام اینقدر بد باشم .هیچ چیز به جز خوب بودن و خوب زندگی كردن و به اصول پایبند بودن بهتر نیست.بد بودن كه كاری نداره گاهی وقتا لذت هم داره اما خوب بودن سخته.از من بگذریم امید هم مثل من بدون اینكه با هم هماهنگی كنیم نشستیم تو ماشین گفت منم 3 تا عهد با امام رضا بستم كه خیلی خلاصه فقط یكیشو گفت كه امیدوارم اونم نتیچه بگیره.بالاخره خوب بودن امید تاثیرهای مثبت خودشو تو زندگیم و تربیت بچم میذاره.راستی امروز صبح هم یه لیست واسه خودم تهیه كردم  البته لیست واسه یه هفته كه گزینه هایی كه واسش گذاشتم همون عهدهای كه بستم و پشت برگه هم كارای خوبی رو كه انجام میدم حداقل امار هفته ایم دستم میاد.اینم از روزگار فعلی ما....

خدارو شكر همه چیز خوب داره پیش میره.....